کجایید یاران قدیمی تا به سیبی گندیدهٔ مهمانتان کنم ،که یادگار آخرین شب همراهی بود آن شب که پی آن دیوانگی آمد اما نه سخن با ماه گفتم نه پری در خواب دیدم .
در ازون کوپری بود که وعده کردیم دیدار دیگری را وقتی که هوا از طعم پشه پر بود و تو همچنان مهربان میخند یدی بر آشفتگی کودکانه فرار من که به کجا چنین شتابان؟
و من با نفسی بریده میگفتم روزی دوباره خواهم آمدای ماه ازون کوپری ،باش تا بیایم که میدانم تو هرگز خلف وعده نخواهی کرد ،اما ببخش این لحظه را به من ببخش که از هجوم مگسباران فاجعهای کوتاه و دور میآیم ،میبینی که؟!چطور در دریاچهای پشه نفس میکشم .صبر کن یار قدیمی اگر از این رودخانه بگذرم ,آنسوی, مسیح باز مصلوب در کافهای نشسته منتظر منست تا عکسهای مرا بر دیوار کلیسای خویش بیاویزد و با هم لبی تر کنیم به شرابی و یا شاید اگر آخر شب باشد با هم یک سیگاری بکشیم.آهای کازانتکیس....................................
قرار بود در پاسپورتم ویزای بهشت بخورد و بلیطی یک طرفه تا زیر سایه صدرا و انتهای جاده قصرام به چشمه زم زم،اینجا چه میکنم ؟سلام یار قدیمی رفیق شفیق خیس و خون الود دراز کشیدهام و تنها شاهدم تو هستی، رفیق همه شبهای من،و شاهدان هوش زمین ،تا روزی بر حقیقت این داستان شهادت دهید.
روی برفهای ناپایدار تپه ماهورهای شرق آلمان دوباره دیدمت آنجا که برای اولین بار اعتراف کردی که تو نشانی من را به آن سایه دادی که بیاید و خونم را مهربانانه بلیسد ، آنچنان که هیچ وقت هیچ عشقی را هرگز اینچنین مهربان نبوسیده بودم
و من به تو گفتمای ماه موبندورف روزی خواهم آمد دوباره خواهم آمد بی زنجیر بی قلاده بی پاسپورت و با هم مرور میکنیم آوارگی زیر نور ماه را .
مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود .
همه جا به گوش میرسید و من هر شب به تو میگفتم وقتی به ازون کپری رسیدی وقتی بر بالای کلوسیوم خاطرات آهن و شیرها را مرور میکنی.وقتی که سگ نگهبان گله را به مهربانی خونم دعوت میکنی وقتی که روی جادههای یخزده موبندرف مرا به یاد میاوری فراموش نکن که با هم جای قراری داریم آنچنان که من به یاد سپردهام
در ازون کوپری بود که وعده کردیم دیدار دیگری را وقتی که هوا از طعم پشه پر بود و تو همچنان مهربان میخند یدی بر آشفتگی کودکانه فرار من که به کجا چنین شتابان؟
و من با نفسی بریده میگفتم روزی دوباره خواهم آمدای ماه ازون کوپری ،باش تا بیایم که میدانم تو هرگز خلف وعده نخواهی کرد ،اما ببخش این لحظه را به من ببخش که از هجوم مگسباران فاجعهای کوتاه و دور میآیم ،میبینی که؟!چطور در دریاچهای پشه نفس میکشم .صبر کن یار قدیمی اگر از این رودخانه بگذرم ,آنسوی, مسیح باز مصلوب در کافهای نشسته منتظر منست تا عکسهای مرا بر دیوار کلیسای خویش بیاویزد و با هم لبی تر کنیم به شرابی و یا شاید اگر آخر شب باشد با هم یک سیگاری بکشیم.آهای کازانتکیس....................................
قرار بود در پاسپورتم ویزای بهشت بخورد و بلیطی یک طرفه تا زیر سایه صدرا و انتهای جاده قصرام به چشمه زم زم،اینجا چه میکنم ؟سلام یار قدیمی رفیق شفیق خیس و خون الود دراز کشیدهام و تنها شاهدم تو هستی، رفیق همه شبهای من،و شاهدان هوش زمین ،تا روزی بر حقیقت این داستان شهادت دهید.
روی برفهای ناپایدار تپه ماهورهای شرق آلمان دوباره دیدمت آنجا که برای اولین بار اعتراف کردی که تو نشانی من را به آن سایه دادی که بیاید و خونم را مهربانانه بلیسد ، آنچنان که هیچ وقت هیچ عشقی را هرگز اینچنین مهربان نبوسیده بودم
و من به تو گفتمای ماه موبندورف روزی خواهم آمد دوباره خواهم آمد بی زنجیر بی قلاده بی پاسپورت و با هم مرور میکنیم آوارگی زیر نور ماه را .
مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود .
همه جا به گوش میرسید و من هر شب به تو میگفتم وقتی به ازون کپری رسیدی وقتی بر بالای کلوسیوم خاطرات آهن و شیرها را مرور میکنی.وقتی که سگ نگهبان گله را به مهربانی خونم دعوت میکنی وقتی که روی جادههای یخزده موبندرف مرا به یاد میاوری فراموش نکن که با هم جای قراری داریم آنچنان که من به یاد سپردهام
No comments:
Post a Comment