شب بود شبی خیس و لزج و نور مخملی ماه بر شعاع آبهای گریزان ساحل سنگی میلغزید و خنکای آب را به گرمی حاشیههای یخچالهای قطبی مهمان میکرد من بودم و هذیان زیبای زنانی که بر تابوت وارههای سنگی بر آماده از کوهستان در ساحل شب ایستاده بودند
چه زنان زیبای ،توهم بیماری با رویای خوابهای کودکی آمیخته بود و افسانههای پریان جان گرفته بودند پریان زیبای مرده که حتا مرگ را با زیبایی خود به سخره میگرفتند
و من شنا میکردم بی آنکه بدانم به کجای این رویای آرام مرگ آلود حزین روانهام .باید میرفتم میرفتم میرفتم
از کنار تابوتهای سنگی و از کنار زنان زیبای زندانی،تبعید شده از حیات گذر میکردم فریادهایشان که مرا میخواندند در نجوای حریص موجها میشکست و به گوش من میرسید و من سرشار از لذت از تماس دستهای خیس شناورشان با پاهایم،گریخته، به مقصد نامعلومی، شناور سفر میکردم.
ناگاه خود را در برابر او دیدم نیم خفته نیم مرده در تابوت سنگی خود با نقابی فلزی بر صورت که چشمها و بینیاش را پوشانده بود ،گوی یا در ابدیت خاموش دراز کشیده بود برهنه بود و من محو در تماشای رویای هستیم راز گریزپایی خویش را گشوده میدیدم
نه هرگز چیزی نباید این چهره را پنهان کند.آن نقاب با تمام زیباییش شایسته او نبود آن چشمها را سالها و سالها خوانده بودم و اه کشیده بودم دستانم خشنتر از بود که به نقاب فلزیش بیالایم .بر سرش خم شدم و با لبانم نقاب را از صورتش برداشتم
حفرهای بر صورتش باقی ماند که نور مخملی ماه را در دریای زیر حفره منعکس میکرد و من تنها فرصت یافتم تا با تمام گذشته و آیندهام خود را در حفره چشمانش غرق کنم
چه زنان زیبای ،توهم بیماری با رویای خوابهای کودکی آمیخته بود و افسانههای پریان جان گرفته بودند پریان زیبای مرده که حتا مرگ را با زیبایی خود به سخره میگرفتند
و من شنا میکردم بی آنکه بدانم به کجای این رویای آرام مرگ آلود حزین روانهام .باید میرفتم میرفتم میرفتم
از کنار تابوتهای سنگی و از کنار زنان زیبای زندانی،تبعید شده از حیات گذر میکردم فریادهایشان که مرا میخواندند در نجوای حریص موجها میشکست و به گوش من میرسید و من سرشار از لذت از تماس دستهای خیس شناورشان با پاهایم،گریخته، به مقصد نامعلومی، شناور سفر میکردم.
ناگاه خود را در برابر او دیدم نیم خفته نیم مرده در تابوت سنگی خود با نقابی فلزی بر صورت که چشمها و بینیاش را پوشانده بود ،گوی یا در ابدیت خاموش دراز کشیده بود برهنه بود و من محو در تماشای رویای هستیم راز گریزپایی خویش را گشوده میدیدم
نه هرگز چیزی نباید این چهره را پنهان کند.آن نقاب با تمام زیباییش شایسته او نبود آن چشمها را سالها و سالها خوانده بودم و اه کشیده بودم دستانم خشنتر از بود که به نقاب فلزیش بیالایم .بر سرش خم شدم و با لبانم نقاب را از صورتش برداشتم
حفرهای بر صورتش باقی ماند که نور مخملی ماه را در دریای زیر حفره منعکس میکرد و من تنها فرصت یافتم تا با تمام گذشته و آیندهام خود را در حفره چشمانش غرق کنم
No comments:
Post a Comment