Wednesday, 24 August 2011

خبر رسید که سید مرد .به یاد همه جانبازان جنگ


امشب شب آخر است شب خداحافظی خوب یا بد ترا به سرنوشتت میسپارم چون میلیاردها سرنوشت  انسانهای که آمدند و د الان سرنوشت خویش را زیستندو و رفتند ...رفتن و رفتند ....
و هرگز باز نیامدند گویی اغوش مادر زمین را چنان مهربان یافتند که به تکانه‌های قرون و تسونامیهای ویرانگر از جای نجنبیدند ،و همچنان نظاره گر‌ مسابقه بی‌ پایان حیات مهربانانه بر ما خندیدند
اما حکایت این خدا حافظی را تو میدانی و من....... و همه آنان که دیر کردند..........همیشه دیر کردند ، دیر نرسیدند، دیر رفتند !
کجای قصه ناگفته بود ؟ مسخ از کوچه گردی‌های  شبانه می‌آمدم ،پر از بوی تهران (که تنها تهران بوی تهران را دارد) و هنوز صدای نیلبک سید با من بود.و نشعهٔ حشیش که با هم کشیدیم من او و آنیکی که امروز از  او هم  خدا نگهدار خواهم گفت .
 سرباز شاه مسعود بود اینبار با نیلبکی بر لب عصای  زیر شانه تا بار پای بریده را تحمّل کند ،و نوای که مرا چندی بعد به کوههای پنجشیر کشاند ،جلو رفتم
 :می‌تونم اینو به شما بدم
 :چرا نمیتانی
گرفت. بسته‌ای که میدانم پول بود اما نمیدانم چقدر. نگاه نکرد با دست آزاد خود گرفت و در جیب بغل کتش گذاشت .آنجا بود که چشمان مورب و سبزش گفت که افغان است .
نایستادم رفتم  ولی‌ هنوز چند گامی نرفته بودم که صدای از دور, خیلی‌ دور, صدای نیلبکی دیگر از کنار گوشم گذشت و دوباره به خیلی‌ دور  دورتر از ادراک من رفت .نگاه کردم .پیرمردی بود که میرقصید و راه میرفت و مینواخت با پیراهنی سپید و ریشی بلند شاید از ارکستر نکیسا باز مانده بود؟
اندام معلول ش جز رقصیدن و به جلو رفتن راهی‌ برایش نگذاشته بود اما چه زیبا این  اندام معلول تعأدل خود را با موسیقی پیدا کرده بود .
مرد یک پای افغان بر گشت و سپید پوش رقصان را به بر گرفت .دوستان قدیمی‌ بودند .طاقت نیاوردم.جلو رفتم و خواستم که با آنها آشنا شوم می‌دانستم که نه نمیگویند از یک تبار بودیم با لباس‌ها و اندامی متفاوت از تبار آوارگان .لخته گوشتی خونچکان در سیاهی‌های سیاه چالهای فضای به جستجوی زمینی‌ برای نشستن و شاید به قول سهراب گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور .
گوش تاریکی‌ از پارک میزبان مان شد و داستانهای  آوارگی آغاز شد
از روزی که بدنبال یک خروس در دهی‌ خالی‌ و جنگزده در اطراف هرات، خاک محمد مراد،پس از تلاش بسیار برای گرفتن خروس مجبور به شلیک به او میشود و پای چپ او را نشان می‌گیرد و پس از حلال کردن و خوردن آن وقتی‌ که آخرین لقمه را فرو میدهد بلند میشود و اولین قدمش را روی یک مین می‌گذرد و پایش از همانجا که پای خروس را نشان رفته بود قطع میشود!!!!
باورش به اینکه :اگه قسمتت نباشه و اصرار کنی‌ بهش میرسی‌ ولی‌ تقاصش رو هم باید بدی .من کی‌ بودم که چیزی   بگم .......
هنوز انگشتر  فیروزه با گنبد عقیق که به من داد رودارم.
سید در حال پیچیدن حشیش بود که از خاطرات اسارت گفت ۱۲ سال اسارت ۷۵ درصد جنبازی و اینکه در خیابان آبشار روبروی آزمایشگاه میخوابد و من نا باورانه مرور می‌کردم آنچه شنیده بودم از خانواده جانبازان و شهیدان و .......
امروز خبر رسید که سید مرد .
محمد مراد به من زنگ زد و گریه میکرد و من تنها حرفی‌ که می‌توانستم به او بزنم خود بهتر میدانست :
راحت شد خاک محمد راحت شد ....

و من به یاد او با همه گذشته خود خدا حافظی کردم .

Friday, 19 August 2011

گوسفندان دشت ولایت

با وجود سوالات بسیار جدی که در رابطه با گرداندگان سایت برایم ایجاد شده است و امیدوارم به همراهی برخی‌ از دوستان پاسخ این سوالات را بیابم
خود را مسول می‌دانم که در بار رویه نها مبارکی که به تازگی در این سایت باب شده هشدار بدهم
ابزار قدرت در جامعه مجازی ما به جای قدرت استدلال و تحلیل به بان بعضی‌ و یار گیری تبدیل شده است .لینکهای که با ۲۰ بار دیده شدن ۱۸ امتیاز میگیرند نشان بارز این پدیده عقب افتاده است و درخواست‌های که برای منفی‌ دادن و حذف کردن  لینکها از سوی بعضی‌ صورت می‌گیرد مصداق واضح شعبان  بی‌ مخ بازی و سؤ استفاده از فضای آزاد است .این افراد که گویا مانند هم سلکان خود در نظام اسلامی تابع هیچ قانون مدنی نیستند مانند گوسفندان دشت ولایت به جای فکر کردن و رای دادن تنها به تبعیت از گوسفند جلوی اکتفا میکنند
از خاطر نبریم که یکی‌ از دلائل وجود فرضیه ولایت فقیه به عنوان شبان حضور گوسفند آن است.

Wednesday, 17 August 2011

این قصه واقعیست

کجایید یاران قدیمی‌ تا به سیبی گندیدهٔ مهمانتان کنم ،که یادگار آخرین شب  همراهی بود آن شب که پی‌  آن دیوانگی آمد اما نه سخن با ماه گفتم نه پری در خواب دیدم .
در ازون کوپری بود که وعده کردیم دیدار دیگری را وقتی‌ که هوا از طعم پشه پر بود و تو همچنان مهربان می‌خند یدی بر آشفتگی‌ کودکانه فرار من که به کجا چنین شتابان؟
و من با نفسی بریده می‌گفتم روزی دوباره خواهم آمد‌ای ماه ازون کوپری ،باش تا بیایم که می‌دانم تو هرگز خلف وعده نخواهی کرد ،اما ببخش این لحظه را به من ببخش که از هجوم مگسباران فاجعه‌ای کوتاه و دور می‌آیم ،میبینی‌ که؟!چطور در دریاچهای پشه نفس میکشم .صبر کن یار قدیمی‌ اگر از این رودخانه بگذرم ,آنسوی, مسیح باز مصلوب در کافه‌ای نشسته منتظر منست تا عکسهای مرا بر دیوار کلیسای خویش بیاویزد و با هم لبی تر کنیم به شرابی‌  و یا شاید اگر آخر شب باشد با هم یک سیگاری بکشیم.آهای کازانتکیس....................................
قرار بود در پاسپورتم ویزای بهشت بخورد  و بلیطی یک طرفه تا زیر سایه صدرا و انتهای جاده قصر‌ام به چشمه زم زم،اینجا چه می‌کنم ؟سلام یار قدیمی‌ رفیق شفیق خیس و خون الود دراز کشیده‌ام و تنها شاهدم تو هستی‌، رفیق همه شبهای من،و شاهدان هوش زمین ،تا روزی بر حقیقت این داستان شهادت دهید.
روی برفهای ناپایدار تپه ماهور‌های شرق آلمان دوباره دیدمت آنجا که برای اولین بار اعتراف کردی که تو نشانی‌ من را به آن سایه دادی که بیاید و خونم را مهربانانه بلیسد ، آنچنان که هیچ وقت هیچ عشقی‌ را هرگز اینچنین مهربان نبوسیده بودم
و من به تو گفتم‌ای ماه موبندورف روزی خواهم آمد دوباره خواهم آمد بی‌ زنجیر بی‌ قلاده بی‌ پاسپورت و با هم مرور می‌کنیم آوارگی زیر نور ماه را .
مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود .
همه جا به گوش میرسید و من هر شب به تو می‌گفتم وقتی‌ به ازون کپری رسیدی وقتی‌ بر بالای کلوسیوم خاطرات آهن‌ و شیرها را مرور میکنی‌.وقتی‌ که سگ نگهبان گله را به مهربانی خونم دعوت میکنی‌ وقتی‌ که روی جاده‌های یخزده موبندرف مرا  به یاد میا‌وری فراموش نکن که با هم جای قراری داریم آنچنان که من به یاد سپرده‌ام

Tuesday, 9 August 2011

خشم تمشک

شاید دستانم زیبا نباشد
اما چشمانم زیبا میبیند
 وقتی‌ که دستانم از لابلای سایه روشنهای آفتاب خیس خورده از بارش رگبار ناگهانی تابستان،
 تمشک میچیند
خشونت دستانم را به مهربانی چشمانم ببخشید
 که محتاج مهربانی شمایانم وقتی‌ که شیشه‌های اتومبیل مرا خورد می‌کنید
و استخوان جمجمه‌ام را به دست خشم شما میسپارم تا به هر سوی پرتابش کنید
 دستهای من دیگر تنها تاوان چیدن یک تمشک را در خلسه شاعرانه خشم شما دارد .

تقدیم به شورشیان ۷ساله لندن

Sunday, 7 August 2011

هذیان خیس من

شب بود شبی‌ خیس و لزج و نور مخملی ماه بر شعاع آبهای گریزان ساحل سنگی‌ می‌لغزید و خنکای آب را به گرمی‌ حاشیه‌های یخچالهای قطبی مهمان میکرد من بودم و هذیان زیبای زنانی که بر تابوت واره‌های سنگی‌ بر آماده از کوهستان در ساحل  شب ایستاده بودند
چه زنان زیبای ،توهم بیماری با رویای خواب‌های کودکی آمیخته بود و افسانه‌های پریان جان گرفته بودند پریان زیبای مرده که حتا مرگ را با زیبایی خود به سخره میگرفتند
و من شنا می‌کردم بی‌ آنکه بدانم به کجای این رویای آرام مرگ آلود حزین روانه‌ام .باید میرفتم میرفتم میرفتم
از کنار تابوتهای سنگی‌  و از کنار زنان زیبای زندانی،تبعید شده از حیات گذر می‌کردم فریاد‌های‌شان که مرا میخواندند در نجوای حریص موج‌ها می‌شکست و به گوش من میرسید و من سرشار از لذت  از تماس دستهای خیس  شناور‌شان با پاهایم،گریخته،  به مقصد نامعلومی، شناور سفر می‌کردم.
ناگاه خود را در برابر او دیدم نیم خفته نیم مرده در تابوت سنگی‌ خود با نقابی فلزی بر صورت که چشم‌ها و بینی‌‌اش را پوشانده بود ،گوی یا در ابدیت خاموش دراز کشیده بود برهنه بود و من محو در تماشای رویای هستیم راز گریزپایی خویش را گشوده میدیدم
نه هرگز چیزی نباید این چهره را پنهان کند.آن نقاب با تمام زیبایی‌ش شایسته او نبود آن چشمها را سالها و سالها خوانده بودم و اه کشیده بودم دستانم خشنتر از بود که به نقاب فلزیش بیالایم  .بر سرش خم شدم و با لبانم نقاب را از صورتش برداشتم
حفره‌ای بر صورتش باقی‌ ماند که نور مخملی ماه را در دریای زیر حفره منعکس میکرد و من تنها فرصت یافتم تا با تمام گذشته و آینده‌ام خود را در حفره چشمانش غرق کنم    

Friday, 17 June 2011

بعد از این بر وطن و بوم و براش باید ر...


کشور ایران بود همچون خلأ
ما در آن همچون حسین در کربلا